از همه رنگه...


پ.ن: آقا این تنگ آبه خودمم! " اوی بچه چه خنکه"!

به بهانه یادروز حافظ





مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن!!!!



گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختيم در اين آرزوی خام و نشد

به لابه گفت شبی مير مجلس تو شوم

شدم به رغبت خويشش کمين غلام و نشد

پيام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشيم نام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کوی عشق منه بی دليل راه قدم

که من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دريغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

بسی شدم به گدايی بر کرام و نشد

هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

یاد روز حافظ گرامی باد


پ ن:با سلام مجدد خدمت دوستان گرام:)
به کلی فراموش کرده بودم که امروز 20 مهر هست،سر کلاس استاد نوشت 20 مهر و من یه لحظه به خودم اومدم و چنان متحول و از خود بیخود شدم که دامن و شلوار و پیرهن و خلاصه هرچه بود از دست رفت:)....
القصه بنا به رسم کهن بنده دوباره 20 مهر به یاد حافظ یه شعر میذارم..البته پست قبلی رو هم شما دریابید:)..فک کنم منظور آقای جوکار از اینکه "آقای مساوات پست بذار" هم همین بود که ما متوجه نشدیم:))

سر به تعظیم تو دارند انگار



نخل ها سبز و بلند
          خوشه هاشان پربار
   حاجتی نیست به سنگ
             سر به تعظیم تو دارند.....انگار


پ.ن:1-بنده فقط برای اجابت درخواست محمد(مجازی یا واقعی)این پست رو گذاشتم..:)
      2-شعرش رو از آلبوم "ریرا" سهیل نفیسی گوش کنید..ارزشش رو داره..:)
      3-عکسه هم قشنگه:))
      4-مخلص همگی

جهرم-تابناک

علی باز هم جمله قشنگ گفت......

پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!

مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

خداوندا!

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر پوشي

غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌

و شب آهسته و خسته

تهي‌ دست و زبان بسته

به سوي ‌خانه باز آيي

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي

لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌

و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر روزي‌ بشر گردي‌

ز حال بندگانت با خبر گردي‌

پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

دلم....

دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی
زمین همیشه سبز و کوههای همیشه قهوه ای
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی کنار تخته


برای اولین زنگ مدرسه
برای واکسن اول دبستان
برای سر صف ایستادن ها
برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته
دلم برای مبصر شدن ، برای از خوب ، از بد
دلم برای ضربدر و ستاره
دلم برای ترس از سوال معلم
کارت صد آفرین
بیست داخل دفتر با خودکار قرمز
و جاکتابی زیر میزها ، جا نگذاشتن کتاب و دفتر
دلم برای لیوان‌های آبی که فلوت داشت
دلم برای زنگ تفریح
برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها
برای لی‌لی کردن
دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم
برای اردو رفتن
برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن
دلم برای روزنامه دیواری درست کردن
برای تزئین کلاس
برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای خندههای معلم و عصبانیتش
برای کارنامه.... نمره انضباط
برای مُهرقبول خرداد
دلم برای خودم
دلم برای دغدغه و آرزو هایم
دلم برای صمیمیت سیال کودکیام تنگ شده
نمی دانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند کودکیام را جا گذاشتم
کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را دوباره به طرفم پرتاب کند؟