
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن!!!!
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختيم در اين آرزوی خام و نشد
به لابه گفت شبی مير مجلس تو شوم
شدم به رغبت خويشش کمين غلام و نشد
پيام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشيم نام و نشد
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
به کوی عشق منه بی دليل راه قدم
که من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
دريغ و درد که در جست و جوی گنج حضور
بسی شدم به گدايی بر کرام و نشد
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
یاد روز حافظ گرامی باد
پ ن:با سلام مجدد خدمت دوستان گرام:)
به کلی فراموش کرده بودم که امروز 20 مهر هست،سر کلاس استاد نوشت 20 مهر و
من یه لحظه به خودم اومدم و چنان متحول و از خود بیخود شدم که دامن و شلوار
و پیرهن و خلاصه هرچه بود از دست رفت:)....
القصه بنا به رسم کهن بنده دوباره 20 مهر به یاد حافظ یه شعر میذارم..البته
پست قبلی رو هم شما دریابید:)..فک کنم منظور آقای جوکار از اینکه "آقای
مساوات پست بذار" هم همین بود که ما متوجه نشدیم:))