ریجکت!! :دی

دوسنان خیلی علاقه داشتن، ریجکتای بنده رو ببینن، بفرماین، خدمت شما! :D

ریجکتش داغه داغه، همین امروز از تنور اومده!

همه تون موفق باشین، مخلص همگی! :)




Hamed Niknam Jahromi
Karim Khan St. Beh Afarin Ave.
Shahid Nejatollahi Dormitory
Tehran, 1593913517
Iran

Dear Hamed:

Consideration has been given to your application for admission to graduate study in the Swanson School of Engineering. I regret to inform you that the Admissions Committee has not recommended favorable action on your application.

Sincerely,

Rama Bazaz
Associate Director

cc: Department of Mechanical Engineering and Materials Science

زندگی...!

میدونم این شعر رو قبلا هم فایل صوتیش رو گذاشته بودم، میدونم همتون خوندین، ولی این یه تیکه خیلی به نظرم قشنگ میاد!

باز بخونینش!



زندگي رسم خوشايندي است . …

زندگي بال و پري دارد با وسعت "مرگ"،

پرشي دارد اندازه "عشق".

زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

زندگي جذبه "دستي" است كه مي چيند.

زندگي نوبر "انجير سياه" ، در دهان گس "تابستان" است .

زندگي، تجربه شب پره در تاريكي است .

زندگي "حس غريبي" است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي "سوت قطاري" است كه در خواب پلي مي پيچد .

زندگي ديدن يك "باغچه" از شيشه مسدود هواپيما است .

خبر رفتن موشك به فضا،

لمس "تنهايي" "ماه"

فكر بوييدن "گل" در كره اي ديگر

زندگي شستن يك "بشقاب" است.

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است .

زندگي مجذور "آينه" است .

زندگي "گل" به توان ابديت،

زندگي ضرب زمين در ضربان "دل ما" ،

زندگي هندسه ساده و يكسان "نفسهاست".


هركجا هستم، باشم

"آسمان" مال من است

"پنجره" ، "فكر"، "هوا"، "عشق"، "زمين" مال من است .

چه اهميت دارد

گاه اگر مي رويند

قارچ هاي "غربت"؟

شازده کوچولو

روباه خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!


شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.


روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!


شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟


روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

روباه در حالِ انتظارفردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.


روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.


شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟


روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.


لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.


شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.


روباه گفت: -همین طور است.


شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!


روباه گفت: -همین طور است.


-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.


روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.


بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.


شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.


گل‌ها حسابی از رو رفتند.


شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.


و برگشت پیش روباه.


گفت: -خدانگه‌دار!


روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:


جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.


شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.


-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.


شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.


روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

شکست یا ...

(این داستان رو یه جایی دیدم گفتم بذارم شاید خوشتون بیاد! در ضمن این شیوانا هم یه آدم خوبی بوده تو قدیما،من هم بیشتر از همین نمیدونم اگر کسی میدونه بگه)

  یکی از مریدان شیوانا مرد تاجری بود که ورشکست شده بود. روزی برای تصمیم گیری در مورد یک موضوع تجاری نیاز به مشاور بود. شیوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند. یکی از شاگردان به اعتراض گفت: اما او یک تاجر ورشکسته است و نمی توان به مشورتش اعتماد کرد. شیوانا پاسخ داد:

  شکست یک اتفاق است. یک شخص نیست! کسی که شکست خورده در مقایسه با کسی که چنین تجربه ای نداشته است ، هزاران قدم جلوتراست. او روی دیگر موفقیت را به وضوح لمس کرده است و تارهای متصل به شکست را می شناسد.

  او بهتر از هر کس دیگری می تواند سیاهچاله های منجر به شکست را به ما نشان دهد.وقتی کسی موفق می شود بدانید که چیزی یاد نگرفته است! اما وقتی کسی شکست می خورد آگاه باشیدکه او هزاران چیز یاد گرفته است که اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد می تواند به دیگران منتقل کند. وقتی کسی شکست می خورد هرگز نگوئید او تا ابد شکست خورده است! بلکه بگوئید او هنوز موفق نشده است.

خلاصه که:

موفقیت یعنی ....

توانایی رفتن از یک شکست به شکستی دیگر بدون از دست دادن اشتیاق ...

 

 

دوستی زیبا!

امشب از آسمان ديده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه می كارد

 

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

 

از سياهی چرا حذر كردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سكر آور گل ياس است

 

آه، بگذار گم شوم در تو

كس نيابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

 

آه ، بگذار زين دريچه باز

خفته در پرنيان رؤياها

با پر روشنی سفر گيرم

بگذرم از حصار دنياها

 

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم، تو ، پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار ديگر تو ، بار ديگر تو

 

آنچه در من نهفته دريائيست

كی توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين توفانی

كاش يارای گفتنم باشد

 

بس كه لبريزم از تو ،  می خواهم

بدوم در ميان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

 

بس كه لبريزم از تو ،  می خواهم

چون غباری ز خود فرو ريزم

زير پای تو سر نهم آرام

به سبك سايه تو آويزم

 

آری ، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

باران

  یه مدتیه وقتی بارون میاد یه حس غریبی دارم!
خواستم این حس رو با یه شعر از ملای روم با شما هم شریک بشم!
 
 
ای فصل با باران ما بر ريز بر ياران ما
چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما
ای چشم ابر اين اشک ها می ريز همچون مشک ها
زيرا که داری رشک ها بر ماه رخساران ما
اين ابر را گريان نگر وان باغ را خندان نگر
کز لابه و گريه پدر رستند بيماران ما
ابر گران چون داد حق از بهر لب خشکان ما
رطل گران هم حق دهد بهر سبکساران ما
بر خاک و دشت بی نوا گوهرفشان کرد آسمان
زين بی نوايی می کشند از عشق طراران ما
اين ابر چون يعقوب من وان گل چو يوسف در چمن
بشکفته روی يوسفان از اشک افشاران ما
يک قطره اش گوهر شود يک قطره اش عبهر شود
وز مال و نعمت پر شود کف های کف خاران ما
باغ و گلستان ملی اشکوفه می کردند دی
زيرا که بر ريق از پگه خوردند خماران ما
بر بند لب همچون صدف مستی ميا در پيش صف
تا باز آيند اين طرف از غيب هشياران ما

راستی آیا؟

والا ما چیشمون کور شد از بس این پست حاجی با رنگ داغونش دیدیم، گفتیم یه چی بذاریم وبلاگ قشنگ بشه!

یه شعر زیبا از دکتر شفیعی کدکنی هست با نام، راستی آیا؟


باید از رود گذشت 
               باید از رود 
                        اگر چند گل آلود 
                                             گذشت 

 بال افشانی آن جفت کبوتر را 
           در افق می بینی 
                                که چنان بالابال 
                                                      دشت ها را با ابر 
 آشتی دادند ؟

        

  راستی آیا 
                     می توان رفت و نماند؟ 

راستی آیا 
             می توان شعری در مدح 
                                        شقایق ها خواند ؟




جلوگیری از بی رونقی

فعلا که همه مشغول درس و امتحان و این چیزان، گفنم یه چیز بذاریم وبلاگ از رونق نیفته.

یه شعر قشنگ از سیمین خانوم بهبهانی:

قلم چرخيد و فرمان را گرفتند 
ورق برگشت و ايران را گرفتند 

به تيتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده، کيهان را گرفتند

چپ و مذهب گره خوردند و شيخان
شبانه جاي شاهان را گرفتند
همه ازحجره‌ها بيرون خزيدند
به سرعت سقف و ايوان را گرفتند
گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگيزه و با هر بهانه
مسلمان، نامسلمان را گرفتند
به جرم بدحجابي، بد لباسي
زنان را نيز، مردان را گرفتند
سراغ سفره ها، نفتي نيامد
وليکن در عوض نان راگرفتند
يکي نان خواست بردندش به زندان
از آن بيچاره دندان را گرفتند
يکي آفتابه دزدي گشت افشاء
به دست آفتابه داشت آن را گرفتند
يکي خان بود از حيث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند
فلان ملا مخالف داشت بسيار
مخالف‌هاي ايشان را گرفتند
بده مژده به دزدان خزانه
که شاکي‌هاي آنان را گرفتند
چو شد در آستان قدس دزدي
گداهاي خراسان را گرفتند
به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهاي دربان را گرفتند
نميخواهند چون خر را بگيرند
محبت کرده پالان را گرفتند
غذا را آشپز چون شور ميکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند
چو آمد سقف مهمانخانه پائين
به حکم شرع مهمان را گرفتند
به قم از روي توضيح‌المسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند
به جرم ارتداد از دين اسلام
دوباره شيخ صنعان را گرفتند
به اين گله دوتا گرگ خودي زد
خدائي شد که چوپان را گرفتند
به ما درد و مرض دادند بسيار
دليلش اينکه درمان راگرفتند
همه اين‌ها جهنم، اين خلايقز مردم دين و ايمان را گرفتند

محرک

والا همه هی میگن محرک، محرک!

ما که نمیدونیم چی میخوان ولی .... (هر چیزی هم که نمیشه تو وبلاگ گذاشت، چون شما محرک میخواین دیگه!)

علی الحساب  یه نوشته قشنگ رو از "برنولت برشت" میذارم واستون!


پسر کوچولو پرسید:(اصل متن "دختر کوچولو" بود خواستم که خیلی دیگه محرک نباشه)

اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر مي شدند؟

آقای كي گفت : اگر كوسه ها آدم بودند،

توی دريا براي ماهي ها جعبه های محكمي مي ساختند،
همه جور خوراكي توی آن مي گذاشتند،
مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد.
برای آن كه هيچ وقت دل ماهي كوچولو نگيرد،
گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا مي كردند،
چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !
برای ماهی ها مدرسه مي ساختند وبه آن ها ياد مي دادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهي ها اخلاق بود
به آن ها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولوها ياد مي دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند
آينده ای كه فقط از راه اطاعت به دست مي یاييد

اگر كوسه ها ادم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند،
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه مي آوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه مي رفتند.
همراه نمايش، آهنگهاي مسحور كننده يی هم مي نواختند كه بي اختيار
ماهي های كوچولو را به طرف دهان كوسه ها مي كشاند.
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت كه به ماهي ها می آموخت
زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود

زندگی رسم خوشایندیست....

سلام به همه!

خوب! میدونم همه دوست داشتند تا یه مدت پیام تسلیت واسه حاجی بمونه ولی با اجازه همه من یه پست جدید گذاشتم شاید که واسه همه مخصوصا حاجی عزیز(که میدونم این قدر عزیزه که همه توی این هفته به فکرش بودند و ناراحت بودند که چرا نتونستند بیان پیشش) معنی یه شروع جدید رو بده.

شعر "صدای پای آب" مرحوم سهراب سپهری رو همه خوندیم،ولی فکر نمیکنیم هیچکی فهمیده باشه چرا میگن این شعر واسه تسلی مادرش بوده؟!

اینجا همون شعر رو با صدای مرحوم خسرو شکیبایی میذارم که خداییش من اینجوری که شنیدم واسم یه معنی دیگه پیدا کرد! شما هم بگیرید و گوش بدید!(میبینید مرحومها چقدر بیشتر نا مرحومها هستن!؟حالا کیه که بگه مرحوم شدن یعنی تموم شدن؟!!)


http://snd.tebyan.net/1387/04/20080719171136108.mp3


سخنی دیگر از بهار

  خواستم دم عیدی یه پست بذارم و پیشاپیش واسه همه رفقا ارزوی سالی خوش و خرم وسبز داشته باشم!

  ارادتمند همگی، حامد

  این هم یه شعر از مولانا واسه اهل دلاش:

آمد بهار خرم ورحمت نثار شد                         سوسن چو ذالفقار علی آبدار شد

گلبار پر گره شد و، جوبار پر زره                        صحرا پر از بنفشه وکوه، لاله زار شد

اشکوفه لب گشاد  که هنگام وصل شد             بگشاد سرو دست، که وقت کنار شد

 گلزار چرخ چون که گلستان دل بدید                 بر رو کشید ابر وزدل شرمسار شد

شاه بهار بست کمر را به رحمتش                    هر شاخ وهر درخت از او تاج دار شد

زنده شدند بار دگر کشتگان دی                        تا منکر قیامت بی اعتبار شد

ای زنده کشتگان به زمستان کجا بودید              آنسو که وقت خواب گوان را متار شد

مه چون هلال بود سفر کرد آن طرف                   بدری منور آمد وشمع دیار شد

این پنج حس ظاهرو پنج دگر نهان                      لنگ وملول رفت وسحر راه وار شد

بهار دلنشین

اگر میخواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنید!

سلام

یه مدت پیش حاجی به قسمت از این رو گذاشته بود من حالا کاملش رو میگذارم تا بخونیم و درس بگیریم، نه اینکه حسرت بخوریم که چرا به این روز افتادیم!

هنوز درسهای زیادی توی این وصیت نامه کوروش کبیر هست! پس بخوانیم شاید که بدانیم!

        عکس کوروش رو با دخترش گذاشتم که بچه ها خوشحال بشن!

ادامه نوشته

یک داستان واقعی!

  خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند.

  منشي فوراً متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.»

  منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.»

خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد.»

  منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواري دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمي آمد.

  خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.»

  رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي شود.»

  خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه....  نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.» 

  رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.»

  خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟»

  شوهرش سر تکان داد. رييس سردرگم بود. آقا و خانمِ "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:  

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.

Your browser may not support display of this image.
  

             تن آدمی شریف است به جان آدمیت          نه همین لباس زیباست نشان آدمی

دکتر شریعتی

این مطلب رو باید دیروز به مناسبت سالروز تولد دکتر شریعتی میگذاشتم ولی یادم رفت اما باز هم میگذارم، یه نیایش هست از دکتر شریعتی، که احتمالا شنیدید ولی بعد از سی و اندی سال هنوز تامل برانگیز هست!


اي خداوند! به علماي ما مسئوليت، به عوام ما علم، آگاهي، به

مؤمنان ما روشنايي، به روشنفكران ما ايمان، به متعصبان ما

فهم و به فهميدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما

شرف و به پيران ما آگاهي و به جوانان ما اصالت و به اساتيد ما

عقيده و به دانشجويان ما نيز عقيده و به خفتگان ما بيداري و به

بيداران ما اميد و به مبلغان ما حقيقت و به دينداران ما دين و به

نويسندگان ما تعهد و به شاعران ما شعور و به محققان ما

هدف و به نااميدان ما اميد و به ضعيفان ما نيرو و به محافظه

كاران ما گستاخي و به نشستگان ما قيام و به راكدان ما تکان و

به مردگان ما حيات و به كوران ما نگاه و به خاموشان ما فرياد و

به مسلمانان ما قرآن و به شيعه يان ما علي(ع) و به فرقه هاي

ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خودبينان ما انصاف و به

فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبرو به مردم ما خودآگاهي و

به همه ملت ما همت، آزادي و فداكاري و صبر ببخش.



یادی از ولایت!

هیچکه خو چی نمیذاره! گفتم یه شعری بزاری یادی از جهرم بکنیم!

هی گفتی ازم که پیش چشمام تو سیاهی
کمت پبکه الهی
پریزه ی دل من توش نبوده هیچ گناهی
کمت بپکه الهی
نه پسکی محبت داری نه ذره ایی انصاف
هی رو میزنی لاف
عدلم خوبه انصاف خوبه گاه بگاهی
کمت بپکه الهی
بذات چرا بهتوان ا مردم میزنی هی ؟
مغروری تو تا کی ؟
آخر پللو میش میگه بالاتر اشاهی
کمت بپکه الهی
من مشه مورم و افتادم اکنج مکافات
خونم ا پس پات
تو بگر خوشالی اما خیلی دل سیاهی
کمت بپکه الهی
من که کت و رم شدم نشستم اخونه ی غم
باللک دمادم
داغ بشی که بسی ارومن هر کله و راهی
کمت بپکه الهی



بشنو از نی.....

شعر زیر رو از مولانا دیدم من که حال کردم، گذاشتم شاید شما هم حال کردید!!


علمــهای اهـــــل دل حمالشـان         علمهای اهل تن احمــــــــالشان

علم چون بر دل زند یـــاری شـود         علم چون بر تن زند بـــــاری شود

گفت ایــزد یحمــــــــــل اســفاره         بار باشد عــــلم کان نبــــود ز هو

علم کــان نبود ز هو بی واسـطه         آن نپاید همچــــو رنـــــگ ماشطه

لیـــک چون این بار را نیکو کشی         بار بر گیرندو بــــخشندت خوشی

از هواها کی رهی بی جام هــو         ای ز هــــو قانع شــــده با نام هو

اسم خواندی رو مسمی را بــجو         مه به بالا دان نه انــــدر آب جــــو

عیدتان سبز باد

به قول مولانا این روح بزرگ:

عید آمد و عید آمد،آن وفت سعید آمد.................برگیر و دهل می زن کان ماه پدید آمد

عید آمد ای مجنون،غلغل شنو از گردون...............کان معتمد سدره از عرش مجید آمد


عید بر همه شما سبز دلان سبز اندیش مبارک،نماز روزه های همه قبول (مخصوصا بعضیا که ترسیدن!!!!! اسم نمیارم)

می نویسیم

این پست صرفا برای روحیه دادن به محمد واسه ادامه کار هست

و

هیچ ارزش دیگری ندارد.(من هنوز نفهمیدم چرت و جرت ننویسیم چه بنویسیم؟!!!!)