دخترک و معلم

 

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

...معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه... می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد

دوباره دانشگاه

همـه رفتن کسـی دور و بـرم نیست

چنین بی کس شدن درباورم نیست

موفق باشین رفقا

Happy Norooz

دوستان سال نو مبارک

برای همه سالی همراه با شادکامی و موفقیت آرزومندم

شعر حمید مصدق و پاسخ فروغ

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي 
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم 
باغبان از پي من تند دويد 
سيب را دست تو ديد 
غضب آلود به من كرد نگاه 
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك 
و تو رفتي و هنوز، 
سالهاست كه در گوش من آرام آرام 
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم 
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت !

:

پاسخ فروغ:

من به تو خنديدم 
چون كه مي دانستم 
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي 
پدرم از پي تو تند دويد 
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه 
پدر پير من است 
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و 
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك 
دل من گفت: برو 
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... 
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام 
حيرت و بغض تو تكرار كنان 
مي دهد آزارم 
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت؟


در امتحانات پایان ترم دانشکده ی پرستاری، به راحتی به سوالات جواب میدادم تا اینکه به سوال آخر رسیدم:
نام کوچکترین خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهارسال گذشته من بارها این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟
کاغذ را تحویل دادم در حالی که آخرین سوال امتحانم بی جواب مانده بود...
پیش از پایان جلسه، یکی از دانشجویان پرسید: استاد، منظور شما از طرح این سوال عجیب چه بود؟
استاد گفت: در آینده شما افراد زیادی را خواهید دید. همه ی آنها شایسته ی توجه شما هستند. آنها را بشناسید و به آنها محبت کنید
حتی اگر این محبت یک سلام کوچک باشد.

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است

Chegune Zistan

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق
جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.





در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم . او حالا کسی رو نداشت که بیاد و موهاشو رنگ کنه و دندوناشو سفید کنه !!....








از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد





در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟






خدا جواب داد :من چهره شما رو تشخیص ندادم

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

58مین سالگرد تاسیس

سید جون تبریک میگم

    يک با يک برابر نيست

معلم پاي تخته داد مي­زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود                                                          

ولي ‌آخر کلاسي­ها

لواشک بين خود تقسيم مي­کردند

وان يکي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي­زد

براي آنکه بي­خود هاي و هو مي­کرد و با آن شور بي پايان

تساوي­هاي جبري را نشان مي­داد

خطي خوانا به روي تخته­اي کز ظلمتي تاريک

غمگين بود

تساوي را چنين بنوشت

يک با يک برابر هست

از ميان جمع شاگردان يکي برخاست

هميشه يک نفر بايد به پا خيزد

به آرامي سخن سر داد

تساوي اشتباهي فاحش و محض است

معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود آيا باز

يک با يک برابر بود

سکوت مدهوشي بود و سئوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد:

آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که زور و زر به دامن داشت

بالا بود

و انکه قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت

پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که صورت نقره ­گون

چون قرص مه مي­داشت

بالا بود

وان سيه چرده که مي­ناليد

پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوي زير و رو مي­شد

حال مي­پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده مي­گرديد؟

يا چه کس ديوار چين­ها را بنا مي­کرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم مي­شد؟

يا که زير ضربت شلاق له مي­گشت؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس مي­کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه­ها در جزوه­هاي خويش بنويسيد:

يک با يک برابر نيست!  

                                                  خسرو گلسرخي

PIRCHE ON GROUPS

BARO BACHS,ROFAGHA

YE GROUP TO GOOGLE BERAH OFTADE

"PIRCHE"

AZIZANI KE GMAIL NADARAN BESAZAN,ONAYI HAM KE DARAN ADRESESHUN RO BEDAN VASASHUN DA'VATNAME BEFRESTIM

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام

بروبچ یه سربه این لینک بزنین


http://www.persianorarabiangulf.com

بهشت و جهنم

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود.

 آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد

دل تنگی

حال ما را اگر بپرسی

گویمت حال ما خوب است

ولی

جای یاران خالی است

در خیابان ها شب گردی نیست

فضای کوچه ها ساکت است

خنده ای نیست

صحبتی نیست

سکوتی نیست!

یاری نیست

ولی

حال ما خوب است.؟

سلام

بدنبال اینکه وبلاگ نیاز به محرک داره و اینکه مدتی غیبت داشتم خواستم یه سوال بپرسم

نقطه چین رو کامل کنین.تعارف هم نکنین.حرف دلتونو بگین

ای کاش. . . . . . . . . . . . .


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوستان وقتی پست میگذارن دقت کنن نظرخواهی برای پست فعال باشد نا تاییدی!

تست زندگی

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخرى رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

امّا داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.

همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

Dr.A.Shariati

دکتر علي شريعتي انسانها را به چهار دسته عمده تقسيم کرده است 

آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند  ( عمده آدمها . حضورشان مبتني به فيزيک است . تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم ميشوند . بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند

آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند ( مردگاني متحرک در جهان . خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته اند . بي شخصيت اند و بي اعتبار . هرگز به چشم نمي آيند . مرده و زنده اشان يکي است

آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند ( آدمهاي معتبر و با شخصيت . کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند . کساني که همواره به خاطر ما مي مانند . دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم

- آناني که وقتي هستند نيستند و وقتي که نيستند هستند ( شگفت انگيز ترين آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم . اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم . باز مي شناسيم . مي فهميم که آنان چه بودند . چه مي گفتند و چه مي خواستند . ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان . اما وقتي در برابرشان قرار مي گيريم . قفل بر زبانمان مي زنند . اختيار از ما سلب ميشود . سکوت مي کنيم و غرقه در حضور آنان مست مي شويم . و درست در زماني که مي روند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم . شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

کی فقیره؟

روزي يك مرد ثروتمند پسر بچه ي كوچكش را به يك ده برد تا  به او

 نشان بدهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند .

 آن دو يك شبانه روز در خانه ي  محقر يك روستايي مهمان بودند .

در راه بازگشت و در پايان سفر مرد از پسرش پرسيد : "نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟"

 

پسر پاسخ داد : "عالي بود پدر! "

پدر پرسيد : " آيا به زندگي آنها توجه كردي ؟ "

پسر پاسخ داد : " بله پدر ! "

و پدر پرسيد : " چه چيز از اين سفر ياد گرفتي ؟ "

پسر كمي انديشيد وبعد به  آرامي گفت: " فهميدم كه ما در خانه

 يك سگ داريم و آنها چهارتا ما در حياطمان يك فواره داريم و آنها

 رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد، ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني

 داريم و آنها ستارگان زيبا را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي‌شود اما باغ آها بي انتهاست ! "

 

با شنيدن اين حرفها زبان پدر بند آمده بود ، پسر بچه اضافه كرد : "

 متشكرم پدر ، تو به من نشان دادي كه ما چقدر فقير هستيم . 

ایرانسلی ها

آقایونی که ایرانسل دارن+اینترنت در دسترس+کارت عابر پر

از  این سایت دیدن بفرمایید

ثوابشو هدیه کنید به روح رفتگان جمع

مناجات نامه

خداوندا !

اگر داشتن اسير داشتنم مي كند ، ندارم كن !

اگر كاشتن اسير چيدنم مي كند ، بيكارم كن !

اگر انديشه خيانت به ياران بر سرم افتاد ، بر سر دارم كن !

اگر به لحظه ي غفلتي در افتادم ، پيش از سقوط ، هوشيارم كن !

اگر رنج بيماران ، لحظه اي از دلم بيرون رفت ، سخت و بي ترحم بيمارم كن !

خداوندا ! خوارم كن اما مردم آزارم مكن


" نادر ابراهیمی "

فقط برای سید

این عکس تقدیم به سید بخاطر روح لطیفش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته عکس بخاطر حفظ آبروی سیدمون سانسور شده 

منظور نگیرینا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سید خوش بگذره

دمت گرم سید