مه

بیابان را، سراسر ، مه گرفته است.

چراغ قریه پنهان است

موجی گرم در خون بیابان است

بیابان ، خسته

لب بسته

نفس بشکسته

در هذیان گرم مه عرق می‌ریزدش آهسته از هر بند.

بیابان را سراسر مه گرفته است.  "می‌گوید به خود عابر"

سگان قریه خاموشند.

در شولای مه پنهان ، به خانه می‌رسم. گل کو نمی‌داند. مرا ناگاه در درگاه می‌بیند

 به چشمش قطره اشکی بر لبش لبخند ، خواهد گفت :

بیابان را سراسر مه گرفته است .... با خود فکر می‌کردم که مه گر همچنان تا صبح می‌پایید

مردان جسور از خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می‌گشتند

بیابان را

سراسر

مه گرفته است

چراغ قریه پنهان است ، موجی گرم در خون بیابان است

بیابان ، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می‌ریزدش

آهسته از هر بند ...


شاملو

دخترک و معلم

 

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

...معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه... می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد

تشرف فرمایی دوباره ی حاجی....

دیدم کسی پست جدید نگذاشته گفتم یه کم خودمو تحویل بگیرم..........

راستی از این قضیه ی شاگرد هم داره یه بوهایی میاد انگار.....

سالار

یه تریلی می خرم شاگردم شو!!! ... فقط بخواب!!!
منم به عشقت پشت تریلی مینویسم بوق نزن سالار خوابه
...!!!



باشه سالار؟

مولوی

عقل با عقل دگر دوتا شود              نور افزون گشت و ره پیدا شود

نفس با نفس دگر خندان شود         ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود

یار چشم تست ای مرد شکار          از خس و خاشاک او را پاک دار

یار آیینست جان را در حزن              در رخ آیینه ای جان دم مزن

گفت یار بد بلا آشفتنست               چونک او آمد طریقم خفتنست

خواب بیداریست چون با دانشست    وای بیداری که با نادان نشست

چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند        بلبلان پنهان شدند و تن زدند

خوب خوبی را کند جذب این بدان       طیبات و طیبین بر وی بخوان

در جهان هر چیز چیزی جذب کرد       گرم گرمی را کشید و سرد سرد