کی فقیره؟
روزي يك مرد ثروتمند پسر بچه ي كوچكش را به يك ده برد تا به او
نشان بدهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند .
آن دو يك شبانه روز در خانه ي محقر يك روستايي مهمان بودند .
در راه بازگشت و در پايان سفر مرد از پسرش پرسيد : "نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟"
پسر پاسخ داد : "عالي بود پدر! "
پدر پرسيد : " آيا به زندگي آنها توجه كردي ؟ "
پسر پاسخ داد : " بله پدر ! "
و پدر پرسيد : " چه چيز از اين سفر ياد گرفتي ؟ "
پسر كمي انديشيد وبعد به آرامي گفت: " فهميدم كه ما در خانه
يك سگ داريم و آنها چهارتا ما در حياطمان يك فواره داريم و آنها
رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد، ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني
داريم و آنها ستارگان زيبا را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود ميشود اما باغ آها بي انتهاست ! "
با شنيدن اين حرفها زبان پدر بند آمده بود ، پسر بچه اضافه كرد : "
متشكرم پدر ، تو به من نشان دادي كه ما چقدر فقير هستيم .
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 12:54 توسط امیر مصلی نژاد
|
عشق است پیرچه!