پس از مرگ بلبل
نفس می زند موج!
نفس می زند موج،
ساحل نمیگیردش دست
پس می زند موج
نفس می زند موج،
ساحل نمیگیردش دست
پس می زند موج
فغانی به فریادرس می زند موج!
من آن رانده ی مانده ی بی شکیبم
که راهم به فریادرس بسته
دست فغانم شکسته
زمین زیر پایم تهی می کند جای!
زمان در کنارم عبث میزند موج!
نه درمن غزل می زند بال
نه در من هوس می زند موج
رها کن،رها کن،
که این شعله ی خرد چندان نپاید
یکی برق سوزنده باید
کزین تنگنا ره گشاید
کران تا کران خار و خس می زند موج!
گر این نغمه،این دانه ی اشک
در این خاک ، رویید و بالید و بشکفت
پس از مرگ بلبل ببینید
چه خوش بوی گل در قفس می زند موج!
فریدون مشیری...

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 13:45 توسط ایمان رنجبر جهرمی
|
عشق است پیرچه!